پا به پای تمام لحظه ها
خیالی می گذرد
مثل مگسی سمج
دور و برم می پلکد
و لحظه به لحظه آزارم می دهد
موج بر موج است
که از هجومش نمی کاهد
از آتش سیگارم جان می گیرد
و بی پاسخ به لحظه ی دیگر می پیوندد
به موجی دیگر
به آتش سیگاری دیگر
برف لابه لای برگ های سوزنی کاج
برف روی ماشین های لاکپشتی
برف سیاه و جمع شده کنار خیابان
برف به شمایل انسان فرو رفته در جوی آب
برف از این جا
تا سر خیابان
تا میدان بزرگ شهر
آن جا که هیچ کس منتظر هیچ کس نیست
سیب را به گندمزار پرتاب نمی کنم
به پشت بام می روم
نگاهی می اندازم به چرت آفتاب روی موهای زمین
که باد پریشان نمی کند موهایت را
باد پریشان نمی کند اندوهم را
تنها میان خوشه های گندم می دود
و نقش کاتالیزور را بازی می کند
سیب اکسید شده را به دستانم خشک می کند
و چشمانم را به خوشه های موهایت که حالا پریشان شده اند
بر نخل خیال
پرنده شکسته بال
به سمت رویش حادثه
خیره مانده است.
پشت قرن ها
آواز در گلو مانده
وبغضی منجمد
که با قلبش می تپد
حیرت و هراس
در نگاهش موج می زند
تسامحی بر هستی روا داشته اند
لابد
ورنه سزای خون خدا را
چه مکافاتی در تصور می گنجید؟
میان سکوت نیمکت های
پاییزی
دو ناشنوا
دو دوست قدیمی
با چشم به دست های هم
به لب های هم
گوش می سپرند
صداها را
به خلاء می برند
و در سکوت
به دور مجسمه سرد شهر
می گردند
دیروز تا شب بدجوری حالم گرفته بود
دو پاکت سیگار هم افاقه نکرد
آخرش شروع کردم نامه نوشتن
ویولون زدم (تو تموم عمرم این اولین بارم بود)
چرخی زدم
تخته نردبازا رو دید زدم
آوازی خوندم تو یه دستگاه خارج
یه قوطی کبریت مگس گرفتم
خدا لعنت کنه
آخرش پا شدم اومدم این جا.■
گل هایی شکفتند،
در کناره راه
نه نام گل را دانستم،
نه نام رنگ هایی که داشتند
نه قرمز آتشی بودند،
نه صورتی کم حال
نه زرد قناری،
نه نارنجی پرتقال
تنها تصوری ساختم در خیال
از ردیف گل هایی غریب
که هر روز سر می کشند
به امید نگاهی جستجو گر و مهر آمیز
که می گوید
اسم اعظم را می داند
کبوتران به دور بام
سایه های روی زمین اند
سایه ها...
سایه ها هیچ وجودی را ثابت نمی کنند
کش می آیند، کوتاه می شوند
محو می شوند
از انکار شدن نمی ترسند،
از دیده نشدن
و برای خودشان جولان می دهند
به بی قراری انتظار می ماند
قلبم را ورق می زنم
تقویم پار و پیرار
و بر هیچ برگی نقطه ای نیست
شاید مرده ام
و هنوز راه می روم
در خیابانی که درختانش خزان می شوند
شکوفه می کنند
زیر برف و باران می مانند
و رستاخیز را چشم به راهند
و من
نه آنم که بوده ام
ترسیده نه، رهیده نه
بلایی را بر جان خود می سنجم
سهمگین تر از یورش ملخ به گندمزار
و نمی شناسم خود را اکنون
من زندانبان و زندانی خود بوده ام
به تدبیر عقل
به خون دل
این را حصاری آن کرده ام
و آن را زندانی این
و در دنیایی که می توان حرکت ذره ای را زیر نظر داشت
پنهان شده ام از خودم
و بی قراری انتظار را از یاد برده ام